آر پی جی: اصطلاحی طنز آمیز برای پلو مرغی که به سختی اثری از مرغ در آن دیده شود.(با مرغی که آر پی جی خورده است پلو مرغ درست کرده اند.)
آموزشی: تلویزیون مدار بسته زندان که برنامه های ایدئولوژیک و مصاحبه های توابان را پخش می کرد و تماشای آن اجباری بود.
احراز توبه ای: زندانی که پس از دریافت حکم آزادی از دادگاه بنابر تشخیص مقامات زندان متنبه نشده بود و مطابق بخشنامه داخلی دادستانی انقلاب می بایست تا اطلاع ثانوی و احراز توبه در بازداشت به سر ببرد.
اعدام مصنوعی: بردن زندانیان به صحنه نمایشی اعدام برای شکنجه و به تسلیم وادار کردن زندانی.
امکاناتی: زندانی که ارتباط تشکیلاتی با گروه های سیاسی نداشته و صرفا بواسطه رابطه دوستی یا خویشاوندی امکاناتی چون محل خواب یا اتومبیل در اختیار گروه های سیاسی گذارده یا به آن ها کمک مالی کرده اند.
انزجار نامه: متنی حاکی از انزجار زندانی از گروه های سیاسی و محکوم کردن اعمال آن ها همراه با اعلام وفاداری به نظام جمهوری اسلامی که در مقاطعی امضای آن شرط لازم آزادی زندانیان بود.
بچه های آزادی: زندانیانی که بدون محکومیت یا پس از پایان محکومیت به دلیل نپذیرفتن مصاحبه یا انزجار نامه آزاد نشده بودند.
پشت بند: محوطه ی تپه های پشت بند 4 اوین که محل تیرباران زندانیان بود.
پشت بهداری: حیاط بهداری زندان گوهردشت که چوبه های دار در آنجا قرار داشت.
پنکه: باد زدن یکدیگر به کمک پارچه یا چادر خیس
پیچ توبه: پیچی با شیب تند در ابتدای جاده منتهی به زندان اوین از مقابل هتل اوین، چون تقریبا همه زندایان پس از دستگیری توبه تاکتیکی می کردند معروف بود که همه پس از گذشتن از این پیچ توبه می کنند.
تاییدیه: نامه ای که حذب توده و سازمان فداییان اکثریت (قبل از دستگیری رهبران حزب توده) در تایید وابسته بودن زندانی به سازمان خود می نوشتند تا زندانی آزاد شود.
تاکتیکی: هر چه که دروغین و مصلحتی باشد، مانند توبه تاکتیکی، نماز تاکتیکی و مصاحبه تاکتیکی.
تپه ای: کنایه از زندانی که اعدام خواهد شد. (به احتمال بسیار زیاد منظور نویسنده، محکوم به اعدام در زندان اوین می باشد.)
تشکیلاتی: زندانی که اتهامش عضویت یا هواداری از یک تشکیلات سیاسی بود؛ در مقابل امکاناتی
تیترخوانی: بلند خواندن تیترهای صفحه اول روزنامه به محض ورود آن به سلول برای اطلاه همگان قبل از دست به دست شدن روزنامه.
جهاد: واحدی به نام جهاد سازندگی در زندان اوین که به کمک زندانیان عمدتا تواب به ساختمان سازی و باغبانی در محوطه ی اوین می پرداخت.
جیره روزانه: کابل یا شلاقی که بعضی از زندانیان در دوره های خاصی از بازجویی هر روز می خوردند.
چای بزی: چایی که به خاطر پیچیده شدن در پتو، بو و طعم پشم پتو به حود می گرفت.
چای هلی: اصطلاحی طعنه آمیز برای چایی که به شدت بو و طعم کافور می داد.
چسب برنج: چسبی که با استفاده از ته مانده برنج و شکر ساخته می شد و برای ساختن کارهای دستی به کار می رفت. ساختن آن ممنوع بود و در صورت کشف منجر به قطع یا کم شدن جیره غذایی می شد.
حسینیه: سالن سرپوشیده بزرگی در زندان اوین که محل برگزاری مراسم عزاداری، سخنرانی و مصاحبه زندانیان بود. محل نشستن مردان و زنان از هم جدا شده بود. شرکت در مراسم حسینیه وقتی از جانب نگهبان اعلام می شد اجباری بود و تخطئی از آن منجر به تنبیه می شد
خطری: زندانی که پرونده اش سنگین است و انتظار حکم اعدام برایش وجود دارد.
خلبان: زندانی که وظیفه جفت کردن و مرتب کردن دمپایی های مخصوص دستشویی را بر عهده داشت. (اصطلاح طنز آمیز از خلابان)
دو رژیمه: رندانی که در قبل و بعد از انقلاب زندانی سیاسی بوده است.
سوخت جت: مخلوط کوبیده شده خرما و کره یا انجیر و کره
سیمای شهید کچویی: نام رسمی شبکه تلویزیونی زندان اوین
شطرنج نون: شطرنج ساخته شده از خمیر نان که داشتن آن غیرقانونی بود و قطع جیره نان از جمله تنبیهات آن بود.
شیخ: دکتر شیخ الاسلام وزیر بهداری رژیم شاه که در زندان به خدمت جمهوری اسلامی درآمد. معروف است که برای معالجه کسانی که سیانور خورده اند داروی ابداع کرد.
قیامت: نوعی سلول انفرادی سرباز که به کمک تخطه های کفی تخت های چند طبقه ساخته می شد. زندانی باید در فاصله طبقه ها که به مدت کم می شد از 7 صبح تا 10 شب چهار زانو بنشیند و روزانه 3 بار او را به دست شویی و هفته ای یک بار به حمام می برند و ملاقات نیز نداشت. در تمام این مدت از بلندگوها نوحه، مصاحبه تواب ها و سخنرانی مذهبی پخش می شد.
کاناپه: پتوهای معمولا رنگی که روزانه دور سلول چیده می شد و زندانیان روی آن ها می نشستند.
کمونی: اصطلاحی که بیشتر مقامات زندان برای توصیف نحوه استفاده مشترک و گروهی زندانیان سر عقیده از پول، مواد خوراکی و لباس های نو به کار می بردند و گاهی در کیفرخواست زندانی نیز منعکس می شد.
کوکلوس کلان: زندانیان توابی که کیسه ای بر سر می کشیدند که تنها در محل چشم ها سوراخ داشت و برای شناسایی زندانیان مشکوک یا آن ها که مسائل خود را بازگو نکرده بودند به سلول آورده می شدند.
گالیور: اصطلاحی طنز آمیز برای مبتلایان به بیماری گال
گزارش هفتگی: آشی که هفته ای یکبار به زندانیان داده می شد و ته مانده ی غذاهای هفته ی گذشته را در آن می ریختند.
مخصوص: اصطلاحی به معنای نجس که در مقاطعی و بر بعضی بندها روی ظرف، دمپایی و .... زندانیان چپ نوشته می شد.
ملی اعلام کردن: قرار دادن وسایل شخصی برای استفاده عموم.
پی نوشت
فارغ که از اصطلاحاتی که برای بیان روزمرگی های زندان تعریف شده و نگارنده بیان کرده است، مواردی که به طرز برخورد با زندانیان می پردازد مورد تایید و یا تکذیب بنده نیست.
قبل از هر چیز بگویم با این طرح کاملا موافقم و اجرای آن را برای ارتقا یافتن کشور و رسیدن به رئوس سند چشم انداز بسیار ضروری می دانم. ولی اجرای سریع و یا ضربتی آن را عاقلانه نمی دانم و معتقدم اگر با شیبی ملایم به اصلاح سیستم توزیع یارانه ها بپردازیم ضرر آن به مراتب کمتر از زمانی است که شتاب زده عمل کنیم.
اگر قرار باشد در بسیاری از موارد یارانه ها را حذف کرد و سپس با توجه به دهک های جامعه آن را به صورت نقدی توزیع کرد فارغ از نحوه ی این کار آنچه که مهم می باشد افزایش نقدینگی در جامعه است. مسئله ای حیاتی که آقای احمدی نژاد به سادگی از کنار آن گذشتند. در اوایل اجرای این طرح، یعنی زمانی که بسیاری از موارد پیش بینی نشده خود را نمایان می سازند و همچنین بسیاری از مردم به ساز و کار این طرح از جنبه عملی آگاه نیستند، با توجه به پول در دسترس افراد، تقاضا برای خرید کالاهای لوکس افزایش می یابد. یعنی کالاهایی که مورد نیاز نیست (ضروری نیست).و این امر در ذات همهانسان هاست که نداشته ها را به دست آورند.
با افزایش تقاضا برای کالاهای لوکس کمبود شدید عرضه بوجود خواهد آمد که این امر نه تنها باعث افزایش قیمت و بوجود آمدن بازار سیاه می شود بلکه دولت را برای کنترل بازار به تکاپو خواهد انداخت. حال در کوتاه مدت چه عملی به مانند وارادات برای خروج از این وضع اثر گذار خواهد بود؟ آقای احمدی نژاد مدعی شده است که کارخانه های ما با 40% ظرفیت خود تولید می کنند. ایشان ادامه داده اند با بروز چنین وضعی ما از مردم خواهش می کنیم که 3، 4 ماه خرید نکنند تا کارخانه ها به حداکثر ظرفیت خود برسند(!) وباز ادامه داده اند که این امر باعث افزایش اشتغال خواهد شد. حال سوالات بسیاری مطرح می شود. دولتمردان از کجا متوجه شده اند که در 3 و یا 4 ماه عرضه کالا ها (کالاهای تولید داخل) برابر با تقاضا می شود؟ آیا فکری بحال منابع مالی این افزایش تولید شده است؟ چه ضمانت علمی و عملی وجود دارد که مردم خرید خود را به تعویق اندازند؟ با پدیده حتمی واردات چگونه برخورد می کنند؟چه فکری بابت افزایش قاچاق کالاها شده است؟ و ...
به نظر من این افزایش تقاضا مقطعی است و محدود به اوایل اجرای این طرح است با گذشت زمان همگان متوجه خواهند شد که این پول برای پرداخت مخارج ضروریات زندگی نیز کافی نمی باشد و از هجوم خرید کالاهای غیر ضروری کاسته خواهد شد. (البته تعیین بازه زمانی این کاهش تقاضا با توجه به عوامل مختلف بسیار دشوار است)
معامله شدن کالاهای مختلف با قیمت حقیقی و همچنین واریز سهم هر یک از افراد به صورت نقدی به حسابشان و افزایش نقدینگی، دو عامل بسیار مهم در افزایش تورم می باشد، تورمی که شاید رکوردار تاریخ انقلاب شود. البته آقای احمدی نژاد وعده داده اند که با اجرای کامل اصول طرح نه تنها تورم افزایش نمی یابد بلکه تک رقمی می شود و امیدوار است که به 0% نیز برسد.(!) با توجه به موارد گفته شده افزایش تورم اجتناب ناپذیر است حال وقتی که دولت بر کاهش تورم حساب باز کرده و جزییات ادامه طرح را بر آن مبنا استوار ساخته است نباید از آینده هدفمند کردن یارانه ها نگران شد؟
در آخر باید بگویم نگرانم، نگرانم از اینکه سایر راه کارها و ضمانت های اجرایی این طرح به مانند خواهش کردن و التماس کردن دولت از مردم برای خرید نکردن باشد، اگر اینچنین شود باید منتظر روزهای وحشتناکی بود. روزهایی که فقرا فقیرتر و اغنیا غنی تر می شوند. و کاری از ما ساخته نیست مگر چشم امید دوختن به وعده های آقای احمدی نژاد.

امروز در یکی از خبرگزاری ها خواندم که خانم هنگامه شهیدی را به 6 سال و نود و یک روز حبس تعزیری محکوم کرده اند. موارد اتهام ایشان شامل اقدام علیه امنیت ملی و برهم زدن و اخلال در نظم عمومی بواسطه شرکت در "اغتشاشات" 23 تا 27 خرداد ماه است. همچنین مصاحبه با "شبکه ضد انقلاب بی بی سی"، خواستار شدن لغو قانون سنگسار، تبلیغ علیه نظام از طریق وبلاگ نویسی و شاید از همه مهمتر توهین به رئیس جمهور از دیگر موارد منجر به صدور حکم است.
به یاد دارم روزی آقای مجتبی ذوالنوری سخنانی در رابطه با وقایع بعد از انتخابات ایراد فرمودند که بازتاب عجیبی در بسیاری از خبرگزاری ها از جمله بی بی سی یافت. من می پرسم مصاحبه ی یک روزنامه نگار با بی بی سی تاثیر بیشتری در اذهان عمومی می گذارد یا انعکاس با آب و تاب سخنان جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه پاسداران؟ سخنانی که در آن اتهام های فراوانی را به اشخاصی چون هاشمی و موسوی و خاتمی وارد نموده است.
به یاد می آورم تظاهرات سکوت را در 25 خرداد؛ آیا حضور افرادی چون شهیدی و ابطحی باعث ایجاد ترافیک و اخلال در نظم عمومی شد یا شرکت میلیونی تهرانی ها؟ آیا این آقایانی که متداولا حکم صادر می کنند نیم نگاهی به 13 آبان نکرده اند؟ این مردم بودند که خیابان ها را بستند و یا نیروهای سر تا پا مسلح بسیج؟
به یادم هست ملغی شدن سنگسار در همین دوران مسئولیت آقای هاشمی شاهرودی؛ چگونه می تواند درخواست کردن برای نجات چند نفر جرم باشد؟
خاطرم هست نوشته ها و سرمقاله های فارس و کیهان، دروغ نوشتن و به دروغ،
دروغگو نامیدن راستگویان پیکره ی نظام را می لرزاند یا دل نوشته های یک
شهروند یا یک خبرنگار یا یک فعال سیاسی در یک وبلاگ؟
و هرگز از یادم نمی رود مناظره ی آقای احمدی نژاد با آقای موسوی، آیا مجازات زنده دروغ گفتن و توهین کردن به 30 سال انقلاب و اشخاص سازنده آن و از همه مهمتر توهین کردن به شعور میلیون ها ایرانی، کم مجازاتی است؟ حال که ما فقط دفاع جانانه ی مقام رهبری را از آقای احمدی نژاد دیدیم.
آیا به فرض ارتکاب موارد فوق می توان شخصی را به 6 سال حبس تعزیری محکوم کرد؟ مواردی که دیگران صد چندان آن را انجام می دهند ولی محکوم که نمی شوند هیج بلکه آزادانه به راه خود ادامه می دهند.
ای کاش بصیرت و شجاعتی در کار بود شاید زیردستان اطاعت کورکورانه را رها می کردند....
با دستگیری اصلاح طلب ها همواره به عاقبت آنان فکر می کردم. ابتدا در خیالم روزی را به تصویر می کشیدم که همه با اعترافات گسترده و توبه و مورد عفو قرار گرفتن و با لبخند تصنعی آزاد می شدند. اما با تشکیل دادگاه های نمایشی خیالاتم همه بر باد رفت. به شک افتادم که عاقب چه می شود؟ کم کم به این نتیجه رسیدم که می خواهند سخت گیری کنند اما فکر می کردم از 2 یا 3 سال حبس تعلیقی تجاوز نکند. وقتی خبر دار شدم شهاب طباطبایی را به 5 سال حبس تعزیری محکوم کرده اند، دیگر به من ثابت شد که ماجرا بسیار عمیقتر از آن است که من می اندیشیدم. گویا می خواهند همه را بترسانند؛ ترساندنی که نشان دهنده ی ترس فراوان آن هاست.
خلاصه امشب بهانه ای دست داد تا از آبروی بر باد رفته ی عدالت به ظاهر
علوی بگویم. آبرویی که بهشتی و امثال او جان خود را برای حفظش از دست
دادند. ولی حالا به دست کسانی است که از درک عدالت معذورند.
قطعنامه ی آژانس بین المللی انرژی اتمی علیه فعالیت های هسته ای ایران با پشتیبانی 25 کشور از مجموع 35 کشور عضو این آژانس تصویب شد.
کشورهایی که به این قطعنامه رای مثبت دادند: آرژانتین - استرالیا - بورکینافاسو - کامرون - کانادا - چین - دانمارک - فرانسه - آلمان - هند - ژاپن - کنیا - کره جنوبی - مغولستان - هلند - نیوزلند - پرو - رومانی - روسیه - اسپانیا - سوییس - اوکراین - انگلیس - امریکا - اروگوئه
چند وقت پیش وقتی که مسئولان از گفت و گوهای ژنو تعریف و تمجید می کردند و با افتخار از معامله ی هسته ای می گفتند که طی آن دولت ایران اورانیوم با غنای پایین را برای بالا بردن غنای آن به کشوری نظیر روسیه تحویل دهد و پس از آن اورانیوم غنی شده برای تبدیل شدن به میله های سوخت به کشور دیگری (الزاما کشوری غربی) چون فرانسه ارسال گردد و سپس پس از گذشتن از دو کشور به راکتور تحقیقاتی امیر آباد حیات بخشد. با خود فکر کردم تعطیل کردن بخشی از فعالیت های هسته ای آن هم در زمانی که پروژه ها و فعالیت های اتمی ما برخلاف خواست مسئولان، بر جهانیان آشکار شد، عزت ما را بیشتر حفظ کرد یا زمانی که برای تهیه سوخت یک مرکز تحقیقاتی حاضر می شویم هرآنچه بدست آورده ایم را معامله کنیم؟ آن وقت که دولت آقای خاتمی تن به تعلیق و پذیرش پروتکل الحاقی می داد آیا می توان به صراحت گفت تمامی فعالیت های هسته ای تعلیق شد؟ چند سال پیش ویژه نامه ای از یکی از روزنامه ها چاپ شد که در آن مفصلا به سیاست های هسته ای دولت خاتمی پرداخته بود. در آنجا از قول حسن روحانی نوشته بود که ایران در زمان تعلیق بسیاری از پروژه ها و تاسیساتی را که کامل نبوده را کامل کرده است.
حال که از یک سو ویژه نامه ی بی بی سی را با حذف بخش هایی از صدا و سیما پخش می کنند و در آن سیاست های هسته ای دولت خاتمی را خائنانه می نامند و این گونه القا می کنند که در دولت آقای احمدی نژاد بود که آمریکا دست خود را به نشانه ی نیاز به سوی ایران دراز کرد و از سوی دیگر با آمریکا به پشت یک میز نشستن را تاییدی بر گفتار خود می پندارند؛ تصویب قطعنامه علیه ایران چه پیامی می تواند داشته باشد بجز در توهم بودن مسئولان؟ اگر در این خیال باشیم که ما توانایی مدیریت جهانی را داریم و از این رو از موضع قدرت با آمریکا پشت یک میز می نشینیم به شدت در اشتباهیم. ما ایران 4 یا 5 سال پیش نیستیم ولی آمریکا، همام آمریکا 30 سال پیش و 4 یا 5 سال پیش است. آمریکا ذاتا امپریالیست است. یک روز منافع اش اقتضا می کند که به ایران لشکر کشی کند و روزی دیگر برای بدست آوردن همان منافعحاضر است دستش را در مقابل ایران دراز کند و با ما پشت یک میز بنشیند. این نشانه ی قدرت ما نیست بلکه نشانه ی زیرکی آمریکا و غرب در رسیدن به هدفش از هر طریق ممکن است.
غرب با تهیه پیشنویس این قطعنامه نشان داد که خواهان پذیرش مذاکرات ژنو توسط ایران است. و روسیه و چین با همراهی با آنان نشان دادند که بدنبال کسب امتیازهای بیشتری از ایران هستند تا شاید مانع از محکومیت ایران در شورای امنیت شوند. گویا نیروگاه بوشهر و سامانه S-300 و بدست آوردن پروژه های نفتی و چه و چه و چه تشنگی آن ها را رفع نکرده است.
نمی دانم به چه چیز شبیه شده ایم. از یک طرف با کشوری چون هند برای چگونگی تنظیم قرارداد فروش گاز سال ها مذاکره می کنیم و از طرف دیگر با دادن امتیازهای فراوان به چین و روسیه چشم به وتوی نجات دهنده آنان می دوزیم و در عین حال با خوشحالی فراوان با شیطان بزرگ پشت یک میز می نشینیم. ولی با این همه اینبار دوست و دشمن درکنار هم می ایستند و به ایران « نه » می گویند! نمی دانم آیا دوباره صدا و سیما به آقای احمدی نژاد وقت اختصاصی می دهد تا همچون بحث یارانه ها و یا مترو از خود و دولتش دفاع کند و با استعداد شگرفش حقایق را وارونه جلوه دهد و باز هم از دیپلوماسی عمومی بگوید. نمی دانم مقام رهبری ایران در دیدار اقشار مختلف مردم و یا دانشجویان و یا هر گروه دیگر چگونه تصویب این قطعنامه را تفسیر می کند تا صدای مرگ بر آمریکا در فضای حسینیه امام خمینی طنین انداز شود. ولی هر چه که پیش آید این را خوب می دانم که اگر ما همچنان در خیال داشتن قدرت مدیریت جهان به سر ببریم چنان کلاهی به سرمان خواهد رفت که از بیانیه الجزایر نیز گشادتر باشد.
امروز مهمان صدا و سیما بودم. اخبار نیمروزی تیتروار از عزیمت آقای احمدی نژاد به گامبیا گفت. منتظر ماندم تا مشروح آن را ببینیم. با پایین آمدن آقای احمدی نژاد از پله های هواپیما، ریاست جمهوری گامبیا (در اصل نایب رئیس گامبیا) به استقبال ایشان رفت. استقبال گرم آقای الحاجی یحیی جامه آن هم در فرودگاه و به همراه برنامه هایی که شبیه رقص و یا لااقل حرکات موزون زنان و مردان بود، مرا به تعجب وا داشت. اندکی بعد این تعجب هنگامی افزون شد که دیدم آقای احمدی نژاد به همراه همتای گامبیایی خود سوار بر خودرویی غول پیکر شده است و با تکان دادن دست، به احساسات جمعیت زیادی از مردم که به استقبال آن ها آمده بودند، پاسخ می دهد.
به یاد زمانی افتادم که آقای احمدی نژاد در سفر به بولیوی و اکوادور و نیکاراگوآ زیر بیرق های سرخ مردم که جمعیتشان کم هم نبود سرود El pueblo را می شنید (شاید هم زیر لب زمزمه می کرد!) و دست در دست آن ها با شادی مردم سهیم می شد.
برایم سوال مطرح می شود، که مردم فقیر و تنگدست گامبیا که کشور کوچکشان تنها یک همسایه دارد و آن هم سنگال است؛ یا ملت انقلابی نیکاراگوآ که به دست خود، دانیل اورتگا را کنار می زند و راه را برای غرب باز می کند و یا ملت های بولیوی و اکوادور که در تیره روزی زندگی می کنند، چگونه ایران و ایرانیان و رئیس جمهور منتخب(!؟) آن ها را می شناسند که ملت آمریکای غرق در IT، (به روایت 90 سیاسی) نمی شناسند و حتی نام آن را هم نشنیده اند؟
واقعا چه دلیلی دارد که این استقبال های باشکوه و مردمی برپا شود؟ آیا واقعا نشأت گرفته از علاقه ملت های دیگر به دولت ایران است؟ یا باید طور دیگر نگاه کنیم؟ نگاهی که شاید در آن توهین بهشعور ملت ایران را بیابیم.
نمی دانم در مذاکرات خصوصی آقای احمدی نژاد با میزبانش چه گذشته است. ولی امیدوارم با نگاهی واقع بین، ببیند و حقوق ملت ایران را کاملا در نظر داشته باشد.
امروز که پس از روزها فرصتی به دست آمد تا به خلوتگاه شلوغ خود وصل شوم، بدون فوت وقت به بلاگفا آمدم تا پس از گذشت یک هفته دوباره به نقل از یک رند لیبرال از صف مردگان به بیرون بجهم!
دیشب مهمان یکی از دوستانم بودم. بعد از پذیرایی مفصل، باب گفت و گو را باز کرد و از تحقیق جدید خود گفت. تحقیقش در مورد شیطان پرستان بود. البته نه شیطان پرستان داخل ایران، که به تعبیر او، آن ها جمعی دلقک هستند، بلکه شیطان پرستان خارج از کشور و بخصوص اروپا. در بسیاری از موارد بحث شد. از جمله موسیقی که به کار می برند، نوع روابط خانوادگی آن ها، لباس ها و پوششی که استفاده می کنند و البته مراسم ها و نحوه به اصطلاح پرستش شیطان. پس آن نوبت به دیدن عکس رسید. تصاویر به شدت تهوع آور بود. خالکوبی های وحشتناک بر روی صورت، تغییر دادن شکل گوش ها و دهان و آویزان کردن حلقه ها بر بینی قابل تحمل ترین توصیفاتی است که می توان نوشت.
پس از خداحافظی و در راه برگشت به خانه فقط از خود سوال می پرسیدم.
بشیریت به کجا می رود؟ این آزادی اخلاقی که در غرب حاکم است چه بلایی به سر انسان ها می آورد؟ انسان را محکوم به آزادی دانسته اند و هیچ مانعی در مقابل آن قرار ندادند و عاقبتش این شد؟ آیا واقعا درست است دولت اخلاق را به اشخاص بسپارد و خود به اقتصاد و سیاست بپردازد؟
در حال و هوای شبه افکندن به مبانی فلسفه غرب بودم که به ناگاه به یاد تصاویری افتادم که هفته ی پیش دیدم:


گویا انحراف در لوای دین سنگین تر از انفصال از دین است. این پسر بچه مگر چند ساله است؟ 13، 14 یا 16؟ چه به او گفته اند یا آموخته اند که حاضر شده شده است از آرزوهای نوجوانی خود بگذرد و به عملیات انتحاری یا به قول خود استشهادی دست بزند؟ اینان که نه موسیقی راک می شنوند و نه غرق در مسکرات اند و نه حجب و حیا را دریده اند، بلکه روز شب با قرآن مانوس اند و شاید قوتی جز مقداری نان و نمک نداشته باشند و حجاب اسلامی را حتی فراتر از متن قرآن رعایت می کنند، چه چیزی در اسلام یافته اند که مشخص ترین اصل انسانی که همانا کرامت انسان هاست را نادیده می گیرند؟ به این پسر بچه و امثال او (که به تایید حملات انتحاری بسیار اند) چه چیزهایی وعده داده شده است که حاضر بهانجام چنین عملی اند؟ پول یا بهشت؟
اگر کسی شیطان را می پرستد تنها به خود صدمه ای سخت و در عین حال جبران پذیر می زند. ولی آنان که خود را در میان عده ای بی گناه منفجر می کنند نه تنها مرتکب عمل خود کشی شده اند بلکه حق حیات را از تعدادی صلب کرده اند و این عملیست غیر قابل جبران.
باید از خود پرسید که چه عواملی باعث شده است که چنین طرز تفکری بر عده ای از مسلمانان که کم هم نیستند حاکم شود؟
فکر می کنم تمرکز و خفقان دینی که خود را به صورت دولت ها و حکومت های مستبد دینی نشان می دهد به مراتب خطرناک تر از لیبرالیسم اخلاقی و فرهنگی است. آنگاه که در جامعه ای تمامی قدرت، محدود به روحانیون باشد و این روحایون تفسیری غلط از آیین خود را به آحاد جامعه بقبولانند و اجازه ی نقد منطقی نیز به کسی داده نشود، پایه اصلی انحراف گذارده شده است و نتایج آینده آن قابل پیش بینی نیست.
زمانی کلیسا بسیاری از فلاسفه و دانشمندان را به جرم الحاد و رویارویی با نظام فکری کلیسا اعدام می کرد. در تابستان 67 عده ای زیادی از مبارزان چپ به بهانه ی جنگ مسلحانه علیه نظام اعدام شدند. در عراق ماهانه صدها عملیات انتحاری رخ می دهد که بسیاری از آن منجر به کشته شدن مردم عادی می شود.
موارد فوق فقط مشتی نمونه خروار است که اثر استبداد دینی در آن ها ملموس است. البته این بدان معنی نیست که آزادی به سبک غربی قابل قبول باشد. در غرب نیز می گویند دین از سیاست جدا ولی در عمل با ترویج فحشا به دین ضربه می زنند.
شاید دوستان و رهگذران بگویند این پست بیان خاطره ای بود که به بیان دغدغه ای تبدیل گشت. شاید بگویند تلاشی بود برای طلب کردن نظامی بجز استبداد دینی و لیبرالیسم غرب یا شاید بگویند احساسی بود زودگذر که به لباس کلمات درآمد.
هرچه که بود در یک چیز مشترک است و آن بیان ترس نویسنده از افراط و تفریط جامعه بشری در یافتن چرایی زندگی است.
پی نوشت:
قول داده بودم در این پست از دانشیان بنویسم ولی متاسفانه نشد. چون منابع و اسناد کمی در دسترسم است و همچنین موارد اختلافی بسیار است. به دلیل آنکه نخواستم به تاریخ خیانت کنم نوشتن را به زمانی دیگر می سپارم زمانی که بتوانم دید مناسبی به واقعیت بیابم. و از این بدقولی معذرت می خواهم.
مدتی بسیار مشغول بودم و از این رو نتوانستم از مطالب دوستان استفاده کنم و از این بابت نیز عذر خواهی می کنم.
هری ترومن

دوایت آیزنهاور

جان اف کندی

ریچارد نیکسون

جرالد فورد

جیمی کارتر

رونالد ریگان

بوش پدر

بیل کلینتون

بوش پسر

باراک اوباما

چه عمری دارد این استعمار پیر!
پی نوشت:
- هر چه جست و جو کردم عکسی از لیندون جانسون نیافتم، مرا عفو کنید
- از دوست عزیزم کاوه بابت تهیه عکس ها بسیار ممنون
- اگر خدا بخواهد قصد دارم در پست بعدی راجع به کرامت دانشیان بنویسم.
شب 6 اوت، در ساعت 1 و 45 دقیقه، سپس در ساعت 2 و 45 دقیقه دو اسکادران هریک شامل سه بمب افکن B29 از پایگاه های خود در غرب جزیره گوام به پرواز در می آیند تا 15 دقیقه بعد در ایوو جیما که یک ساعت با سواحل ژاپن فاصله دارند فرود آیند. سواحل ایوو جیما از 7 قرن به این طرف مورد تجاوز قرار نگرفته اند.
در میان شش بمب افکن B29 شبیه به هم، یکی را به نام انولا گی (Enola Gay) نام گذاری کرده اند. در مخزن این هواپیما بمبی به نام تین من (Thin Man) نخستین بمب اتمی جهان جای گذاری شده است.
در ساعت 8 و 15 دقیقه بامداد، در ارتفاع عمود بر منطقه صنعتی بندر عظیم هیروشیما، دستگیره کشیده می شود، بمب از مخزن رها می شود. ساعت 8 و 16 دقیقه نخستین ضربه تاریخ، میان زمین انسان ها و خارق العاده ترین اختراعشان، تحقق میابد.
........ پنجشنبه 9 اوت شورای عالی جنگ، که هفته ای یک بار با حضور اعضای دولت و فرماندهان نظامی تشکیل می شود طبق معمول و به روال عادی تشکیل می گردد. در میانه مذاکرات، که بعدا کسی به خاطر نخواهد آورد از چه موضوعی بحث می شد، پیامی به جلسه می آورند با این مضمون : «یک بمب دوم شبیه همان که هیروشیما را منهدم ساخت، ساعت 11 و 1 دقیقه در بندر ناگازاکی منفجر شد.» بندر افسانه ای و نیمه مقدس، دروازه صد ساله ژاپن به روی دنیا، به روی غرب، آن سوی شانگهای.
........ سکوت و شب بر ژاپن چیره می گردد. هیچ ملتی در دنیا، پایانی مشابه انهدامی چنان کامل را تجربه نکرده است. اگر ژاپن می باید روزی از میان این توده خاکستر، آنچه که در این روز 14 اوت 1945 از آن به جا مانده است سر بلند کند، ژاپن دیگری خواهد بود. اما چه وقت؟ در یک قرن؟ در یک نسل.....
فردای همان روز، 15 اوت، اعضای شورای مدریت نیپون کوگاکو (Nippon Kogaku) تصمیم می گیرند در توکیو دور یک میز جمع شوند. در زمان جنگ، انجمن آن ها رزم ناوهای نیروی دریایی امپراتوری را به دوربین های قوی مجهز می کرد. اکنون، مردان و ابزار ها فنا شده اند، اما تکنیک زنده است. مدیران نیپون کوگاکو تصمیم می گیرند فعالیت های شورایشان را به کالاهای غیر نظامی اختصاص دهند. و در قدم اول به ساخت دوربین های عکاسی اکتفا کنند. نتیجه کار دوربین های «نیکون» خواهند بود.
آری نخستین عمل نوزایش ژاپن، نخستین قدم در راه تسخیر تکنولوژی، برداشته شده است.
به نقل از کتاب تکاپوی جهانی / نویسنده: ژان- ژاک سروان- شرایبر / مترجم: عبدالحسین نیک گهر / انتشارات البرز / چاپ هفتم 1369 /صفحه های 278-273
هیروشیما در سال 1945



هیروشیما 64 سال بعد



شهر دیترویت مرکز اتومبیل سازی آمریکا که توسط کارخانه های خودرو سازی ژاپن ورشکست شد


آدمیزاد هم چه گرفتاری ها که ندارد! رآلیسم و ایده آلیسم. هروقت می خواهم خود را تسلیم رآلیسم کنم و به آنچه هست، به «واقعیت» جهان و انسان بیندیشم، احساس می کنم که دچار ابتذال شده ام. انسان همیشه خود را از طبیعت شریف تر می یابد و خود را از «آن که هست» برتر می خواهد. چه پست اند آن ها که فاصله میان «آن چه هست» شان، با «آن چه باید باشد» شان نزدیک است و حتی در برخی هردو بر هم منطبق! حیوان و درخت است که این دو «بودن» شان یکی است.
هر موجودی در طبیعت «آن چنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آن چنان که باید باشد نیست. آدمی هرچه روح می گیرد و هرچه از آن که «هست» فاصله می یابد، از آن که «باید باشد» نیز دورتر می شود و این است که هرکه متعالی تر است، از وحشت ابتذال، هراسناک تر است و از بودن خویش ناخشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان. و این است معنی حرف اگزیستانسیالیسم که تنها در آدمی است که وجودش مقدم بر ماهیتش است و باصطلاح قدما علت غائیش پس از علل فاعلی و مادی و صوری. اوست که ماهیتش را خود می سازد. و هر وقت خود را تسلیم «ایده آلیسم»کرده ام، گرفتار مصیبت های شگرف شده ام. «بورشدن» یکی از عواقب ایده آلیسم است.
برکلی، فیلسوف عمیق و گستاخ انگلیسی می گوید جهان خارج است که ساخته ذهن (ایده) است. هرکسی عالم را آن چنان می بیند که خود «هست». راست هم می گوید. مگر نه این است که جهان بینی هرکسی تابع بینش اوست؟ هرچند این بینش را از طبقه اش، جامعه اش، محیطش و تاریخش و یا نژادش و یا همه این عوامل گرفته باشد. بهرحال این «خود اوست» که جهان را و همه چیز جهان را می سازد. نمی نگرد، می آفریند! و این حرفی است که حتی ماتریالیست های جامعه شناس نیز- که دشمن برکلی اند- قبول دارند.
رآلیست ها می گویند که اگر هرکسی عالم واقع را یعنی زمین و آسمان و درو دشت و آدم ها و جانوران و درخت ها و رنگ ها و شکل ها را با ایده خود، ذهن خود می آفریند و شکل و رنگ و وصف می دهد و اگر عالم برون ذات تابع درون دات است پس چرا همه مردم تصور مشابهی از همه اشیا خارج دارند؟ مگر نه همین تشابه است که تفاهم میان افراد را پدید آورده است؟ ولی به نظر من، این امر نشانه آن نیست که عینیت، یعنی عالم خارج دارای یک ذات مستقل از ذهنیت افراد است بلکه نشانه آن است که افراد انسانی همه از یک جنس هستند و دارای ذهنیت متشابه و هم سطح. و گاه انسان هایی را دیده ایم که با دیگران درون ذاتی نامتجانس داشته اند و جوهری ممتاز و غیر معمول، و جهان را و همه چیز جهان را و حتی رنگ ها و اشکال را بگونه ای دیگر می بافته اند.
ملک دینار از صحرا بازمی گشت، پرسیدند: از کجا می آیی؟ گفت:
«به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده؛ و چنانچه پای مرد به گلزار
فرو شود، پای من به عشق فرو می شد»! آیا وی صحرا رار همانگونه می بیند و
هوا را همانگونه استنشاق می کند و بوی باران و علف و خاک باران خورده صحرا
را همانگونه استشمام می کند که ما؟ همانگونه که خواجه نظام الملک طوسی،
نوکر آلب ارسلان؟
........ یک مالک از یک توده بزرگ کود حیوانی- که خوب رسیده است و رنگ انداخته و قشنگ پخته شده و خودش را کاملا خورده است- همان زیبایی و عطر و رنگ را می یابد که یک نقاش در آن لحظه که لبخند ژکوند یا شاهکار میکلانژ در سیکستین را تماشا می کند! بسیار ساده لوحانه است که خیال کنیم زردی پائیزی در چشم پیرمردی فقیر- که همه زندگی اش در سال از انگور تنها باغش می گذرد - همان است که یک شاعر بورژوای فیلسوف مسلک عارف یا اگزیستانسیالیست یا بودایی می بیند.
........ و من چنین می پندارم که متفکران درون گرا و نیز فرد گرایان و نیز صوفیان با چنین تجربه عمیقی بوده است که گفته اند صلح را و خوشبختی را و زیبایی و خیر را در درون بپا کن، در خود بیافرین؛ خود را چنان بساز تا جهان را پر از آشتی و سعادت و نیکی و جمال بینی. من نیز چنین گرایش داشتم، که اشراق را بهتر از عقل و دل را شریفتر از دماغ و درون را بزرگتر از بیرون می یابم و بخصوص که از واقعیت بیزارم و حقیقت را بالاتر - و هرچه متعالی تر دور تر - از آن می شناسم و «مثل پرستم» و همواره عاشق آن مدینه فاضله و آن ابر مرد مثلی و آن «نمی دانم کجا»ئی که هرچه هست در آن مطلق است.
و در چنین زمینه انفعالی فلسفی و با چنین درون ذات افلاطونی، بل فلوطینی، ناگهان به «مائده های زمینی» و «مائده های نو» آندره ژید رسیدم که مثل من و این کتاب ژید درست همان مسئله مائده خدا بود و قوم گرسنه و قحطی زده بنی اسرائیل که :« وانزلنا علیکم المن و السلوی کلو امن طیبات رزقناکم»
و از آن میان این لقمه آسمانی - که حکم المن و السلوی را برایم داشت - کار مرا ساخت که : «ناتانائل! بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه در آنچه بدان می نگری»! و من دیگر کاری نداشتم جز همین «کوشش»؛ و هیچکس نبودم جز «ناتانائل» و خود را مخاطب همیشگی ژید میافتم در همین خطاب همیشگیش که « بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد، نه در آنچه می نگری».
و من هم فلسفه برکلی، پیامبر مکتب ایده آلیسم. را در زندگی تجربه کردم و هم فرمان ژید در داشتن «نگاهی که، مائده های زمینی را به زیبائی مائده های آسمانی بینم» ........ و اگر «مکاتیب رزانس» نمی بودو «دفترهای سبز شاندل» و بینش نوینم از اسلام ......... من در وادی هولناک حیرت میان رآلیسم و ایده آلیسم - که سال ها در آن آواره بودم - گم می شدم و تشنه جان می دادم، که نه تسلیم «ابتذال» می توانستم شد و نه تسلیم «خیال».
کتاب کویر / نوشته ی دکتر علی شریعتی / چاپ شده توسط چاپخانه طوس / سال 1349 / صفحه های 128 - 124
دیشب، در پی یافتن راهی برای گذران اوقاتم بودم که چشمم به قفسه کتاب ها افتاد و بالای آن که جایی را ساخته بودم مملو از پر قو! برای گذاشتن کتاب قدیمی از دکتر شریعتی. مشتاقانه کتاب را برداشتم و تصادفی آن را باز کردم و شروع به خواندن.
وقتی به خودم آمدم ساعت از جمعه گذشته بود و ثانیه ثانیه نیز از شنبه می گذشت. حال عجیبی داشتم، پس از چند ماه دوباره به کویر رفته بودم ومغروق در تشنگی طلب کردن هر آنچه که می خواستم و مغرور از رستگی هر آنچه بدان وابسته بودم و محزون از تفکر درباره هر آنچه که نمی خواستم بدان فکر کنم، بازگردیدم. گویا دکتر شریعتی فقط نمی نوشت! بلکه در نوشته هایش حیات می آفرید. به راستی این کویر چیست؟ هرچه فکر کردم نیافتم پاسخ آن را. هرچه هست دکتر چه زیبا درآن از لابلای نوشته های غربی و شرقی، از لابلای کتب مقدس و کتب دینی و نیز کتاب های ملحدان و سکولارها، آنچه را که باورمند بود به تصویر کشیده است. معتقدم شریعتی را "طور دیگر باید دید". کسانی می گفتند: که چه بسیار چپ هایی، که با شرکت در یک جلسه سخنرانی دکتر چپ می کردند. حال آیا ارزش ندارد در این زمان که بسیاری از مردم به آنچه که بدان معتقد بودند و جاودانش می پنداشتند، شک کرده اند و آن را طوری دیگر یافتند گوشه چشمی به دکتر شریعتی نگاهی از جنس "طور دیگر کنیم"؟ شاید بسیار لازم باشد همان کسانی که می گفتند، شریعتی چپ ها را مسلمان می کرد ولی بسیاری از این تازه مسلمان شده ها خیلی زود می شکستند چون پایه های اعتقادیشان قوت نداشت؛ سری به آثارش بزنند تا شاید بعد از 40 30 سال گوشه ای از نخوتشان فرو ریزد و حقایق را طوری دیگر ببینند! آن روز که دکتر شریعتی ولایت فقیه را همتراز با دیکتاتوری پرولتریا می نامید و هر دو را به باد انتقاد می گرفت، آن کسان چه میگفتند و امروز آنان در چه چیز غوطه ور اند؟ آن روز که دکتر شریعتی می گفت، انتقادهای من نسبت به روحانیت از جنس گله هایی است که پسری از پدرش می گیرد، آنان به این گله های پسرانه چگونه پاسخ دادند که امروز هر اعتراضی را با باطوم پاسخ می دهند؟
آری اینگونه فکر می کنم که جامعه ما عموما و حاکم و دولتمردان ما خصوصا، لااقل به خواندن و مرور آرا و نظرات دکتر شریعتی نیازمندند. شاید این مرهمی باشد بر زخم عمیق بی اعتمادی و شک که امروزه جامعه ما را فرا گرفته است.
پی نوشت:
قسمتی که از کتاب کویر انتخاب کردم بدین دلیل بود که بنظرم
همه ی آنچه را که در زیر آن نوشته ام در خود جای داده است. زیبایی ادبی،
زیبایی معنی، ارتباط معارف اسلامی و غربی و ...
بهتر بود برای نقل قول های نوشته شده از دکتر سند می آوردم، ولی متاسفانه منبع مورد نظر نه در خاطرم بود و نه در دسترسم.امیدوارم مرا عفو کنید.
در دوران اقامت ابن طاوس در بغداد از سوی خلیفه عباسی، المستنصر پیشنهادهایی مانند وزارت، سفارت و .... به او شد؛ اما سید هیچ یک را نپذیرفت و استدلالش برای خلیفه چنین بود : اگر من طبق مصلحت شما عمل کنم، رابطه ی خویش را با خداوند قطع می نمایم. و اگر طبق اوامر الهی و عدل و انصاف حرکت کنم، خاندان تو و بقیه وزرا و سفرا و فرماندهان تو آن را تحمل نخواهند کرد و چنین خواهند گفت که علی بن طاوس با این رویه می خواهد بگوید اگر حکومت به ما برسد، این چنین عمل می کنیم و این روشی بر خلاف سیره ی حکمرانان قبل از تو و مردود دانستن حکومت های آن هاست.
به نقل از کتاب اللهوف علی قتلی الطفوف نوشته ابن طاوس، ترجمه و تحقیق محمد رحمتی شهرضا، چاپ دوم بهمن 86، انتشارات کریمه اهل بیت، ص 14